سفارش تبلیغ
صبا
انتهای سپید

گل تقدیم شما بسم الله الرحمن الرحیم گل تقدیم شما

میل آمدن


پایان شبهای بلند انتظاری

آیا برای آمدن میلی نداری؟

 

من نذر کردم خاک پایت را ببوسم

آیا سر این بنده منت می گذاری؟

 

من قبل از اینها این همه ویران نبودم

آباد بود این خانه ی ما روزگاری

 

من دل ندادم تا که روزی پس بگیرم

می خواستم پیشت بماند یادگاری

 

تا اینکه دلها بوی سجاده بگیرند

باید بیایی و کمی تربت بیاری

 

یک روز می آیی و تا صبح قیامت

ما را به دست آسمانها می سپاری

 

یک هفته ی دیگر دل آواره ی من

باید بسازد با فقیری با نداری

                                                                       (سه نقطه/علی اکبر لطیفیان)


نوشته شده در جمعه 92/11/11ساعت 7:9 عصر توسط انتهای سپید نظرات ( ) |

گل تقدیم شما بسم الله الرحمن الرحیم گل تقدیم شما

 

در چین قدیم ، مردم خواهان امنیت در برابرهجوم بربرهای نواحی شمالی بودند ، به همین دلیل دیوار بزرگی ساختند . دیوار به قدری بلند بود که آنها باورشان شده بود هیچ کس نمی تواند از آن رد شود و آنقدر قطور بود که گمان می کردند هیچ چیز نمی تواند آنرا فرو بریزد .

دیوار چین

آنان سر زندگیشان بازگشتند تا از امنیت خود لذت ببرند . در طول صد سال اولی که دیوار وجود داشت ، چین سه بار مورد تهاجم قرار گرفت . بربرها یکبار هم نتوانستند دیوار را فروبریزند یا از روی آن رد شوند ، اما هربار به یکی از نگهبانان شهر رشوه می دادند و از دروازه های شهر رد می شدند. چینی ها چنان به دیوار سنگی دلخوش بودند که فراموش کردند «صداقت » را به فرزندانشان بیاموزند.

صداقت

                                                                                                عمر کوتاه نیست ما کوتاهی می کنیم (مسعود لعلی)


نوشته شده در چهارشنبه 92/11/9ساعت 5:6 عصر توسط انتهای سپید نظرات ( ) |

گل تقدیم شمابسم الله الرحمن الرحیمگل تقدیم شما

 

 

هر جا که می رفت ، بهشت هم دنبال او می رفت. اما او می گذشت و اعتنایی نمی کرد .

بهشت به خدا می گفت :" خدایا ببین دیگران همه در آرزوی منند و من در آرزوی جوانمرد."

گذارش به هرجا می افتاد ، دوزخ از آن حوالی می گریخت.

دوزخ می گفت :"خدایا ، ببین همه از من می ترسند و من از جوانمرد ."

***

خدا بهشت را در دست راست او گذاشت و دوزخ را در دست چپش. اما جوانمرد هر دو را به خدا بازگرداند و گفت :" خدایا! نه به این امید دارم و نه از آن بیم . امیدم تنها به تو است و بیمم تنها از تو .

بودنت بهشت است و نبودنت جهنم ."

جوانمرد


پس خدا دستش را گرفت و از روی بهشت و از روی جهنم او را جهاند و گفت : « ای جوانمرد ، آنسوتر از بهشت و جهنم نیز جایی است که تنها خدا از آن با خبر است و آنان که سر عبور از بهشت و جهنم را دارند.»

(جوانمرد نام دیگر تو/عرفان نظرآهاری)                                 

 


نوشته شده در یکشنبه 92/9/17ساعت 1:43 عصر توسط انتهای سپید نظرات ( ) |

 

گل تقدیم شمابسم رب المهدیگل تقدیم شما

بسم رب المهدی

 

دنیای با حضور تو دنیای دیگریست

روز طلوع سبز تو فردای دیگریست

 

بوی بهشت می وزد از کوچه باغ ها

خاک زمین بهاری گلهای دیگریست

 

گلهای مریم از گل نرگس معطرند

عیسی اسیر نام مسیحای دیگریست

 

دیگر زمان از این همه تکرار خسته است

تاریخ بی قرار قضایای دیگریست

 

فردای بی تو باز شبی از سیاهی است

فردای با تو روز به معنای دیگریست

 

با هر غروب جمعه دلم زار می زند

چشم انتظار جمعه ی زیبای دیگریست

 

با یادت ای مسافر شبگریه ی بقیع

در جمکرانم و دل من جای دیگریست

                                                                  (خاک باران خورده/سید محمد جواد شرافت)

 


نوشته شده در جمعه 92/7/26ساعت 11:10 صبح توسط انتهای سپید نظرات ( ) |

هوالمحبوب

کلاغ لکه ای بود بر دامن آسمان و وصله ای ناجور بر دامن هستی . صدای ناهموار و ناموزونش ، خراشی بود بر صورت احساس. با صدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست.

صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید .

کلاغ خودش را دوست نداشت . بودنش را هم . کلاغ از کائنات گله داشت.

کلاغ فکر می کرد در دایره ی قسمت نازیبایی تنها سهم اوست . کلاغ غمگین بود و با خودش گفت :« کاش خداوند این لکه ی زشت را از هستی می زدود .»پس بالهایش را بست و دیگر آواز نخواند .

سیاه کوچک

خدا گفت :« عزیز من ! صدایت ترنمی است که هر گوشی شنوای آن نیست . اما فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند . سیاه کوچکم ! بخوان فرشته ها منتظرند .»

ولی کلاغ هیچ نگفت.

خدا گفت :« تو سیاهی . سیاه چونان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند . زیبایی ات را بنویس . اگر تو نباشی ، آبی من چیزی کم خواهد داشت . خودت را از آسمانم دریغ نکن .»

و کلاغ باز خاموش بود .

خدا گفت :« بخوان ؛ برای من بخوان ، این منم که دوستت دارم . سیاهیت را و خواندنت را .»

و کلاغ خواند . این بار عاشقانه ترین آوازش را .

خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد .

(بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟/عرفان نظرآهاری)


نوشته شده در جمعه 92/7/26ساعت 10:26 صبح توسط انتهای سپید نظرات ( ) |



قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت